تبليغاتX
مینی مالیست های سپهرداد
سپهرداد'
می نویسم، پس بیشتر هستم
یکشنبه هشتم آذر 1388
گه به گور جهان خط کشی شده
تازه شش ساله شده بود.
 ازش پرسیدم: چند تا دوست دختر داری؟
 گفت: سه تا.
 گفتم: راستی؟!! اسماشون چی هست؟!
گفت: هوشنگ و اصغر و محمد.
خندیدم. خواستم بگویم این ها که دختر نیستند. اما بعد دیدم چه جواب قشنگی داده.
واژه ی "دوست" مقدس تر از این حرف هاست...
+ +++ پیمان
جمعه ششم آذر 1388
سه تا کتابی که با خواندن شان به فنای عظما رفته ام:

سفر به انتهای شب

خداحافظ گاری کوپر

دمیان

+ +++ پیمان
جمعه ششم آذر 1388
وقتی چشمه­ ها رو توی بطری

و باغ­ها رو توی گلدون­ ها می­ فروشن

معشوقت رو هم از رو پرده­ ی سینما بهت قالب می­ کنن.

بستگی به حماقت خودت داره که بفهمی یا نفهمی.

+ +++ پیمان
پنجشنبه پنجم آذر 1388
مومن

هر روز صبح که از خانه می زند بیرون و هر شب وقتی می خواهد بخوابد به تلفن گویای بانک زنگ می زند تا خانم تلفن گویا موجودی حسابش را با لحن شمرده برایش اعلام کند.

+ +++ پیمان
دوشنبه دوم آذر 1388

پشت نرده های سبز دانش­گا همان کثافت هایی درس می خوانند که جلوی نرده ها می روند و می آیند. فقط آن هایی که بیرون نرده هااند غرور و نخوت شان کمتر است و به مراتب قابل تحمل تراند...وگرنه دانش­گا هیچ غلطی در باب بیرون کشیدن­شان از منجلاب کثافت ها نمی کند، بلکه آن ها را با باد کردن دماغ هاشان کثافت تر هم می کند...

+ +++ پیمان
شنبه سی ام آبان 1388

- سلام. چه خبر جدید؟

- سلام داریم به اضمحلال می رویم. همه و همه مان.

- بابا آخر امید.

- اضمحلال حقیقی ترین واژه ایه که توی عمرم شنیدم.

+ +++ پیمان
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388
مرگ بر مرگ

بچه که بودم حالم به هم می­خورد وقتی می­گفتند: مرگ بر آمریکا. و این روزها حالم به هم می­خورد وقتی می­­­گویند: مرگ بر روسیه. ای کاش صدای من آن قدر بلند بود تا همه­شان شعار "مرگ بر مرگ" من را می­شنیدند.

+ +++ پیمان
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
برزخ

خدایا، چرا، چرا شک و تردید را آفریدی؟

+ +++ پیمان
شنبه بیست و سوم آبان 1388

خدایی که من می شناسم حتا اگر بهش فحش خوارمادر بدی ناراحت نمی شه. می فهمه که چرا داری بهش فحش خوارمادر می دی. خوب می فهمه. خیلی خیلی خوب!

+ +++ پیمان
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388
وحشتناک بود! چگالی خریت مغزش بی نهایت بود.
+ +++ پیمان
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388
رکن چهارم قدرت مظلومیت است.

+ +++ پیمان
یکشنبه هفدهم آبان 1388
بد
- هوا دو نفره ست. مگه نه؟!

- آره. ولی من دونفره نیستم.

+ +++ پیمان
جمعه پانزدهم آبان 1388

زندگی کلاسی است که مبصرش ملال است. تمام مدت آن­جا ایستاده که تو را زیر نظر داشته باشد. باید وانمود کنی که سرت به کاری گرم است، به هرقیمتی هست، به کاری به شدت مورد علاقه. وگرنه سر می­رسد و مخت را یک لقمه­ی چپش می­کند.

+ +++ پیمان
یکشنبه دهم آبان 1388

کودک که بودم به دبستانی می­رفتم که بچه­هایش قیمت پرتقال­ها را می­دانستند و دروغ­های معلم را سر درس حساب و مساله­های پرتقال­فروش خوب می­فهمیدند.

+ +++ پیمان
یکشنبه دهم آبان 1388

به فلانم که عاشق شدی. به فلانم که فکرش نمی­ذاره هیچ غلطی بکنی. به فلانم که بهت بی­محلی می­کنه...به فلانم... می­فهمی؟اینارو برای من می­گی که چی بشه؟ که دردتو دوا کنم که بگم چه غلطایی بکنی که بگم کجا هستی و کجا باس بری؟ ول کن، دیگه ول کن. من دیگه حال ندارم به کسی چیزی یاد بدم. لطفن برو گم شو.گم برو.

+ +++ پیمان
دوشنبه چهارم آبان 1388

انگار کن در اتوبانی چهاربانده و خلوت با سرعت هشتاد تا می­رانی. فقط لذت راندن یک اتومبیل(در بهترین حالت یک جی.­ال.­ایکس). سرعت، هیچی.

الگانسی نقره­ای رنگ از باند سرعت با صدوبیست تا به راحتی جا می­گذاردت. تو نگاهش می­کنی. رفتنش را نظاره می­کنی. آن قدر می­نگری تا الگانس در افق گم شود...

آن­گاه پایت را بر پدال می­فشری. می­فشری و می­فشری. دور موتور زیاد می­شود. عقربه­ی سرعت­سنج حرکت می­کند: نود، نود و پنج، صد، صدو ده، صدوبیست... نیروی عکس­العمل فنر پدال گاز با لرزش افزایش دور موتور به کف پایت وارد می­شود و تو فشردن را رها نمی­کنی... پدال گاز همین طور پایین و پایین­تر می­رود و انرژِ­ای که از پایت به بدنت منتقل می­شود...وااای...خداست، خدا...صدوسی، صدوچهل، صدوپنجاه، صدوپنجاه وپنج، صدوشصت... و حالا حس پرواز است...جلویت الگانس نقره­ای رنگ را می­بینی. زحمت کم کردن سرعت و بوق و چراغ را نمی­دهی به خودت، می­پیچی به راست و بعد... دور شدن الگانس را در آینه­ی ماشینت نظاره می­کنی...دور می­شود. آن­قدر دور که در افق آینه گم شود...انگار کن...   

+ +++ پیمان
یکشنبه سوم آبان 1388

پدر و پسر کوچکش عقب وانت نشسته اند. تک و تنها. تنهای تنها. و باد می افتد توی موهای شان. موهای شان را به هم می ریزد و آن ها همدیگر را بغل می کنند.

+ +++ پیمان
پنجشنبه سی ام مهر 1388

او یکی از جالب­ترین خرخوان­هایی است که به عمرم دیده­ام. هر هفته عاشق یکی از دخترهای دانشکده می­شود. آن­قدر عاشق که دلش می­خواهد برود و با آن دختر ازدواج کند. آن­قدر عاشق  که دلش می ­خواهد برای آن دختر به­ترین زندگی را بسازد. و برای همین مثل چی درس می­خواند. درس می­خواند و درس می­خواند و مثل خوره یاد می­گیرد. تا در آینده با استفاده از این خوانده­ها زندگی­ای بسازد که دختر مورد علاقه­اش در آن فقط به دل­بری از او بپردازد...

آخر هفته به این نتیجه می­رسد که آن دختر لیاقت این همه رنج و تلاش را ندارد. عاشق دختر دیگری می­شود و...

+ +++ پیمان
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
آلترناتیو

سه حالت داره: یا خودت هم دست به کار می­شی. یا می­شینی و فقط تماشا می­کنی. یا روت رو برمی­گردونی گوشات رو هم می­بندی.

در هر صورت آخرش می گی: گور پدرش و پدرم!

+ +++ پیمان
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

دوست ندارم. ولی دارم کم­کم به این نتیجه می­رسم که بیش­تر دخترها مثل آهنگ­های ساسی­مانکن اند. حال می­دهند. شادوشنگول می­کنند. انرژی قر و اطوار به آدم منتقل می­کنند. غم دنیا را برای لحظاتی از ذهن دور می­کنند. ولی اگر به­شان گوش نکنی به­تر است. افسرده می­مانی. ولی این افسردگی لذت­بخش می­شود. حس ابتذال ساسی افسردگیه را باعزت می­کند. آن­قدر که اتهام بی­شخصیت بودن را بشود به جان خرید و...

+ +++ پیمان
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388
بیش­تر جوانی آدم به ندانم کاری می­گذرد.

+ +++ پیمان
یکشنبه نوزدهم مهر 1388

انعکاس نور مشعل­ها بر دیوارهای براق از خیسی و نموری راه را قابل دیدن کرده است. پاها در مایعی لزج که در کف راهروست فرو می­شوند. مردی که جلودار و چراغ­دار است  دست به پاهای خود می­کشد و آن را در نور مشعل به رویت درمی­آورد و با ترس و خوف فریاد می­زند:

مرد: آه... ما پا در خون گذاشته­ایم.

صدای زنی به شیون در تاریکی می­آید:

زن: بوی پسرم می­آید.

حسد- مسعود کیمیایی

+ +++ پیمان
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

احساس فلاکت  و تنهایی و بدبختی که کنی دیگر حال و حوصله­ی کشتن سوسک توی دستشویی را هم نخواهی داشت. می­گذاری سوسک به راحتی جولان بدهد. می­نشینی و بی­حرکت می­مانی تا سوسک کنار دمپایی­ات بیاید. باز هم بی­حرکت می­مانی تا سوسک شاخک­هایش را به انگشت­های پایت بمالاند و تو نه تنها احساس چندش نمی­کنی بلکه پیش خودت می­گویی: چه خوب نوازشم می­کنه!

آدم تو زندگی به یک جاهایی می­رسد که با کوچک­ترین تسلاها سر کیف می­آید...

+ +++ پیمان
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
رضا قاسمی

قشنگ گفته:

وقتی زبان مادری‌ات فقط 127 فعل داشته باشد که مستقیم صرف می‌شوند، وقتی هزاران فعل دیگر را باید به کمک فعل معین صرف کرد، و این فعل هم درست همان فعلی باشد که برای عمل هم‌خوابگی به‌کار می‌رود، آن‌وقت زبان خیانتکار می‌شود!

+ +++ پیمان
شنبه یازدهم مهر 1388

اون قدیما یه تاج بود یه پرسپولیس.پرسپولیس مال مردم بود و تاج مال شاه و دولتش. همه چیز این طوری بود. تختی بود و طیب که مال مردم بودن و شعبون بی­مخ بود و دارودسته­ش که مال شاه و دولتش بودن.

حالا هم یه استقلال هست یه پیروزی. اما جفت­شون مال دولتن و حکومت. دیگه مردم تیمی ندارن. دیگه مردم قهرمانی ندارن. دیگه استقلالی بودن یا پرسپولیسی بودن هیچ توفیری نداره...

+ +++ پیمان