سفر به انتهای شب
خداحافظ گاری کوپر
دمیان
و باغها رو توی گلدون ها می فروشن
معشوقت رو هم از رو پرده ی سینما بهت قالب می کنن.
بستگی به حماقت خودت داره که بفهمی یا نفهمی.
هر روز صبح که از خانه می زند بیرون و هر شب وقتی می خواهد بخوابد به تلفن گویای بانک زنگ می زند تا خانم تلفن گویا موجودی حسابش را با لحن شمرده برایش اعلام کند.
پشت نرده های سبز دانشگا همان کثافت هایی درس می خوانند که جلوی نرده ها می روند و می آیند. فقط آن هایی که بیرون نرده هااند غرور و نخوت شان کمتر است و به مراتب قابل تحمل تراند...وگرنه دانشگا هیچ غلطی در باب بیرون کشیدنشان از منجلاب کثافت ها نمی کند، بلکه آن ها را با باد کردن دماغ هاشان کثافت تر هم می کند...
- سلام. چه خبر جدید؟
- سلام داریم به اضمحلال می رویم. همه و همه مان.
- بابا آخر امید.
- اضمحلال حقیقی ترین واژه ایه که توی عمرم شنیدم.
بچه که بودم حالم به هم میخورد وقتی میگفتند: مرگ بر آمریکا. و این روزها حالم به هم میخورد وقتی میگویند: مرگ بر روسیه. ای کاش صدای من آن قدر بلند بود تا همهشان شعار "مرگ بر مرگ" من را میشنیدند.
خدایی که من می شناسم حتا اگر بهش فحش خوارمادر بدی ناراحت نمی شه. می فهمه که چرا داری بهش فحش خوارمادر می دی. خوب می فهمه. خیلی خیلی خوب!
زندگی کلاسی است که مبصرش ملال است. تمام مدت آنجا ایستاده که تو را زیر نظر داشته باشد. باید وانمود کنی که سرت به کاری گرم است، به هرقیمتی هست، به کاری به شدت مورد علاقه. وگرنه سر میرسد و مخت را یک لقمهی چپش میکند.
کودک که بودم به دبستانی میرفتم که بچههایش قیمت پرتقالها را میدانستند و دروغهای معلم را سر درس حساب و مسالههای پرتقالفروش خوب میفهمیدند.
به فلانم که عاشق شدی. به فلانم که فکرش نمیذاره هیچ غلطی بکنی. به فلانم که بهت بیمحلی میکنه...به فلانم... میفهمی؟اینارو برای من میگی که چی بشه؟ که دردتو دوا کنم که بگم چه غلطایی بکنی که بگم کجا هستی و کجا باس بری؟ ول کن، دیگه ول کن. من دیگه حال ندارم به کسی چیزی یاد بدم. لطفن برو گم شو.گم برو.
انگار کن در اتوبانی چهاربانده و خلوت با سرعت هشتاد تا میرانی. فقط لذت راندن یک اتومبیل(در بهترین حالت یک جی.ال.ایکس). سرعت، هیچی.
الگانسی نقرهای رنگ از باند سرعت با صدوبیست تا به راحتی جا میگذاردت. تو نگاهش میکنی. رفتنش را نظاره میکنی. آن قدر مینگری تا الگانس در افق گم شود...
آنگاه پایت را بر پدال میفشری. میفشری و میفشری. دور موتور زیاد میشود. عقربهی سرعتسنج حرکت میکند: نود، نود و پنج، صد، صدو ده، صدوبیست... نیروی عکسالعمل فنر پدال گاز با لرزش افزایش دور موتور به کف پایت وارد میشود و تو فشردن را رها نمیکنی... پدال گاز همین طور پایین و پایینتر میرود و انرژِای که از پایت به بدنت منتقل میشود...وااای...خداست، خدا...صدوسی، صدوچهل، صدوپنجاه، صدوپنجاه وپنج، صدوشصت... و حالا حس پرواز است...جلویت الگانس نقرهای رنگ را میبینی. زحمت کم کردن سرعت و بوق و چراغ را نمیدهی به خودت، میپیچی به راست و بعد... دور شدن الگانس را در آینهی ماشینت نظاره میکنی...دور میشود. آنقدر دور که در افق آینه گم شود...انگار کن...
پدر و پسر کوچکش عقب وانت نشسته اند. تک و تنها. تنهای تنها. و باد می افتد توی موهای شان. موهای شان را به هم می ریزد و آن ها همدیگر را بغل می کنند.
او یکی از جالبترین خرخوانهایی است که به عمرم دیدهام. هر هفته عاشق یکی از دخترهای دانشکده میشود. آنقدر عاشق که دلش میخواهد برود و با آن دختر ازدواج کند. آنقدر عاشق که دلش می خواهد برای آن دختر بهترین زندگی را بسازد. و برای همین مثل چی درس میخواند. درس میخواند و درس میخواند و مثل خوره یاد میگیرد. تا در آینده با استفاده از این خواندهها زندگیای بسازد که دختر مورد علاقهاش در آن فقط به دلبری از او بپردازد...
آخر هفته به این نتیجه میرسد که آن دختر لیاقت این همه رنج و تلاش را ندارد. عاشق دختر دیگری میشود و...
سه حالت داره: یا خودت هم دست به کار میشی. یا میشینی و فقط تماشا میکنی. یا روت رو برمیگردونی گوشات رو هم میبندی.
در هر صورت آخرش می گی: گور پدرش و پدرم!
دوست ندارم. ولی دارم کمکم به این نتیجه میرسم که بیشتر دخترها مثل آهنگهای ساسیمانکن اند. حال میدهند. شادوشنگول میکنند. انرژی قر و اطوار به آدم منتقل میکنند. غم دنیا را برای لحظاتی از ذهن دور میکنند. ولی اگر بهشان گوش نکنی بهتر است. افسرده میمانی. ولی این افسردگی لذتبخش میشود. حس ابتذال ساسی افسردگیه را باعزت میکند. آنقدر که اتهام بیشخصیت بودن را بشود به جان خرید و...
انعکاس نور مشعلها بر دیوارهای براق از خیسی و نموری راه را قابل دیدن کرده است. پاها در مایعی لزج که در کف راهروست فرو میشوند. مردی که جلودار و چراغدار است دست به پاهای خود میکشد و آن را در نور مشعل به رویت درمیآورد و با ترس و خوف فریاد میزند:
مرد: آه... ما پا در خون گذاشتهایم.
صدای زنی به شیون در تاریکی میآید:
زن: بوی پسرم میآید.
حسد- مسعود کیمیایی
احساس فلاکت و تنهایی و بدبختی که کنی دیگر حال و حوصلهی کشتن سوسک توی دستشویی را هم نخواهی داشت. میگذاری سوسک به راحتی جولان بدهد. مینشینی و بیحرکت میمانی تا سوسک کنار دمپاییات بیاید. باز هم بیحرکت میمانی تا سوسک شاخکهایش را به انگشتهای پایت بمالاند و تو نه تنها احساس چندش نمیکنی بلکه پیش خودت میگویی: چه خوب نوازشم میکنه!
آدم تو زندگی به یک جاهایی میرسد که با کوچکترین تسلاها سر کیف میآید...
قشنگ گفته:
وقتی زبان مادریات فقط 127 فعل داشته باشد که مستقیم صرف میشوند، وقتی هزاران فعل دیگر را باید به کمک فعل معین صرف کرد، و این فعل هم درست همان فعلی باشد که برای عمل همخوابگی بهکار میرود، آنوقت زبان خیانتکار میشود!
اون قدیما یه تاج بود یه پرسپولیس.پرسپولیس مال مردم بود و تاج مال شاه و دولتش. همه چیز این طوری بود. تختی بود و طیب که مال مردم بودن و شعبون بیمخ بود و دارودستهش که مال شاه و دولتش بودن.
حالا هم یه استقلال هست یه پیروزی. اما جفتشون مال دولتن و حکومت. دیگه مردم تیمی ندارن. دیگه مردم قهرمانی ندارن. دیگه استقلالی بودن یا پرسپولیسی بودن هیچ توفیری نداره...